بی تو امشب باز یک گوشه نشستم در خیالم پیش تو گفتم که خسته ام.
از همه چیز و همه کس به تو گفتم های های گریه کردم. زار زار ناله کردم
گفتم اینجا غصه دارم هیچکس را هم ندارم از همه کس من گسستم با
همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم . از تو پرسیدم تو میدانی
که هستم؟... تو به من خندیدی و گفتی که باز هم در این دنیای زیبا
چشم بر خوبیها بستم.