تنهایم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر
کننند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است... بگذار فکر کنند شعر
است! استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند... بگذار تماشا کنند
مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم برای
آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده
نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش و لیکن من برای تمام
شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم.