تبليغاتX
امید رویای ناتمام

 بی تو بهار تکرار غریبانه ی پائیز است.برای این خرسندم که در

 سرزمینی زندگی میکنم که نفس پاک تو آنرا عطر آگین ساخته

 است.بهترینم هنگامیکه کبوتر پر شکسته در آشیانه از غم مینالد

 هنگامیکه بلبل افسرده از جور خزان به یاد گل بر زمین بوسه میزند

 هنگامیکه آخرین برگ پائیزی نقش بر زمین میشود

 آن هنگام مرا یاد کن...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:41  توسط آهو  | 

تنهایم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر

کننند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است... بگذار فکر کنند شعر

است! استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند... بگذار تماشا کنند

مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم برای

آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده

نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش و لیکن من برای تمام

شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط آهو  | 

روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی

بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی

که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت

محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است

نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام

چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها

افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!

من تو اسیر تقدیریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6  توسط آهو  | 

شیشه ای میشکند.یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟

مادر میگوید شاید این رفع بلاست. یکنفر زمزمه کرد باد سرد

وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود

 شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور

شکست. عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت

مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید. از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی

پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:17  توسط آهو  | 

کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم و حال که آمده ام کاش زدوتر

 مرگم فرا رسد. آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد؟ دنیایی

که در آن آدمها روزی چند بار عاشق میشوند. دنیایی که در آن

عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت. دنیایی که

در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته

دنیایی که در آن دروغ عادت. بی وفایی . و دل شکستن سنت

است. دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:24  توسط آهو  | 

وقتی که تو هستی تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست!

تا زمانیکه دستهای گرمت دستای خسته ی منه! تا وقتی که نگاهت

 تنها پناهگاه و تکیه گاه  نگاه سرگردان منه! تا زمانی که تو همسفر جاده

زندگی من هستی! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست

 برای من! من زنده هستم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:32  توسط آهو  | 

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است. نکند دل دیگری او را سیر کرده

است.خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است. تنها دقایقی چند تاخیر

کرده است.گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر

کرده است.خندید به سادگیم آیینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر

کرده است.گفتم از عشق من چنین سخن مگوی.گفت خوابی سال ها

دیر کرده است.در آیینه به خود نگاه میکنم!آه عشق تو عجیب مرا پیر

کرده است. راست گفت آیینه که منتظر مباش او برای همیشه دیر

کرده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:59  توسط آهو  | 

دلم گرفته مثل آسمانی که پر از ابر است. شب بارانی شب ظلمت

 شب سکوت شب تنهایی . پنجره ها همه بسته اند مثل تمام امیدهای

 راه خیالم چشمهایم لبریز اشکند. قلبم لبریز اندوه. سنگینی بهت سکوت

همه غمهای عالم به یکباره به قلبم هجوم آورده اند و دیوارهایی که مثل

حصار زندان دور و برم را گرفته اند. قلب من کویری شده خشک آسمان

 هم بغض کرده نمی بارد بر من . ببار ای ابر دلم گرفته ودیده ام نمی بارد

چه سخت است در خویش گریستن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:5  توسط آهو  | 

نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟

و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم. وجود ساده اش

بوده که من اینگونه دل بستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط آهو  | 

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه

کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش

خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او

تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار

نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین

عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:59  توسط آهو  |