فقط این را ندانستم چرا گشتم چنین تنها تر از تنها.
به هر آبی شدم آتش به هر آتش شدم آبی به هر آبی شدم
ماهی به هر ماهی شدم دامی به هر نامحرمی ساقی به هر
ساقی می باقی و تو این را ندانستی چرا گشتم
چنین عاصی؟...
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم. با سوگند شروع
میکنیم و با امید ادامه میدهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود.سوگند
میخوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم بگیریم که لحظه ای از یاد
یکدیگر غافل نشویم که برای هم باشیم و به یاد هم.
که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز
به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم و در آخر سوگند به عشق که در
غم و شادی با هم باشیم و شریک هم.
تقدیم به قادر عزیزم![]()
امشب همه چیز رو براه است همه چیز آرام... آرام باورت میشود؟...
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یک آرامبخش" تو نگرانم نشو !!!!..
همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم
را با بالشم بیصدا کنم ! تو نگرانشو!! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد
گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام نفس
بکشم بدون تو و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای
با تو بودن و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه ات
یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم و دل به کسی نبندم و مهمتر از همه
یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که
یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم ... تو نگران نشو عشق من فراموش کردنت
را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

ای کاش نقاش چیره دستی بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم
و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم . ای کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با
تو بودن را در شعری می گنجاندم و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم . ولی حال
که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم : دوستت دارم

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق
تو سوختن و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به
عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین
زندگی است بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و
ناشکیباست ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش
می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد حرفها را گاه نمیتوان گفت من
لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی میکنم وعطر نفسهای تورا در
بند بند وجودم می بلعم
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری که همیشه آنرا با شفق
می شویم. و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم . کاش میدانستی
باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است.
کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو .
کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته
حال زندگی می بخشد کاش میدانستی.... کاش میدانستی بی وفا
در این گلشن
ندانستم بهار عشق ما هم
عاقبت
روزی خزان دارد

بی تو بهار تکرار غریبانه ی پائیز است.برای این خرسندم که در
سرزمینی زندگی میکنم که نفس پاک تو آنرا عطر آگین ساخته
است.بهترینم هنگامیکه کبوتر پر شکسته در آشیانه از غم مینالد
هنگامیکه بلبل افسرده از جور خزان به یاد گل بر زمین بوسه میزند
هنگامیکه آخرین برگ پائیزی نقش بر زمین میشود
آن هنگام مرا یاد کن...
تنهایم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر
کننند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است... بگذار فکر کنند شعر
است! استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند... بگذار تماشا کنند
مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم برای
آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده
نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش و لیکن من برای تمام
شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم.